| رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟» -آقا! خواهش میکنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! -چرا پسرم؟ |
تبلیغات
سنگر خاکی |
||||
|
لطفا بقیه مطلب را در ادامه مطلب مشاهده نمایید
نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 توسط پرستو
مقام معظم رهبری بعد از شنیدن خبر شهادت شهید اردستانی
دستمالی برداشتند
دقایقی گریستند و آنگاه فرمودند:
"بابودن شهید اردستانی در عملیات قلب من آرام بود.او
عنصری فدایی وشهیدی زنده بود. هم اینك رهسپارمنزلش شوید وپیام تسلیت مرا به
خانواده اش برسانید. "
![]() در مراسم این شهید بزرگوار ودیگرشهیدان حادثه مقام معظم رهبری فرمودند: "شهید اردستانی یكی از پاك ترین مخلص ترین و مومن ترین افراد قشرها بود. او عنصری فدایی وشهیدی زنده بود و عزیزانی از قبیل شهید اردستانی ودیگر دوستانی كه به شهادت رسیدند داغی است بر دل هر كسی كه نسبت به نیروهای هوایی ارتش جمهوری اسلامی احساس خویشاوندی و نزدیكی میكند. برای من و ملت عزیز این یك داغ بزرگ بود." نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 توسط پرستو
رستم
رفیعیان ، درست در همان سالی متولد شد که امامش پرچم قیام برافراشت و 20
سال بعد با همسرخویش پیمان وفا بست و ده ماه پس از آن ، طی عملیات خیبر ،
در حجله ی شهادت آرمید.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق
، رستم رفیعیان ، از بچه های مسجد سیاهپوشان دزفول ، درست در همان سالی
متولد شد که امامش پرچم قیام برافراشت و 20 سال بعد ، به نام نامی امامش ،
با همسرخویش پیمان وفا بست و ده ماه پس از آن ، طی عملیات خیبر ، پیمان
خود با حضرت روح الله را به خون خویش امضا کرد و در حجله ی شهادت آرمید. آن چه می بینید ، کارت دعوت به مراسم ازدواج شهید رستم رفیعیان است. کارتی که صفا و پاکی آن سال های آسمانی در آن موج می زند. روحمان با یادش شاد: ![]() ![]() شهید رستم رفیعیان جمعی لشکر 7 ولی عصر(صلوات الله علیه) نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390 توسط پرستو
رادیو و
تلویزیون رژیم صهیونیستى با قطع برنامه هاى عادى و پخش موسیقى هاى شاد،
اعلام مى كردند:«... اسراییلى ها بالاخره راحت خواهند خوابید... یحیى
عیاش كه به مهندس انفجار و تخریب شهرت داشت، كشته شده است به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق, در نخستین ساعات روز جمعه پانزدهم دى ماه ۱۳۷۴ خبرى بسیار كوتاه توسط رسانه هاى گروهى در سراسر جهان منتشر شد: «مهندس یحیى عیاش، فرمانده گروه ضربت حركت مقاومت اسلامى فلسطین (حماس) و بنیانگذار گردان هاى انتحارى (استشهادى) عزالدین قسام بر اثر انفجار یك بمب كشته شد.» با وجودى كه شادى و شعف صهیونیست هاى حاكم بر رسانه هاى ماهوارهاى خبرى از شهادت یحیى عیاش در لابه لاى پخش دقیقه به دقیقه خبر فوق آشكار بود؛ اما در ساعات اولیه هیچ كس پاسخ روشنى در مورد چگونگى شهادت وى نمىیافت. كارشناسان سرویس هاى امنیتى جهان با توجه به داده هاى
اطلاعاتى «شین بث، شاباك و موساد» (سازمان هاى اطلاعاتى و تروریستى
اسرائیل) و شناختى كه از فرمانده شهادت طلب هسته هاى مقاومت عزالدین قسام
داشتند، باورشان نمى شد كه عنصر هوشمند و با ذكاوتى كه ۴ سال تمام، همه
دستگاه هاى پرطمطراق امنیتى اسراییل و افسران آموزش دیده صهیونیست را با
كم ترین امكانات، به خاك سیاه نشانده بود، به این سادگى مورد هدف قرار
بگیرد. ![]() نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 توسط پرستو
درخواست عجیب یک رزمنده از همرزمش:
مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، آن چه خواهید خواند روایتی است از فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا(س) از لشکر41 ثارالله. لشکر کارگرزادگان کرمانی ، لشکر پابرهنه های کویر . بی شک با خواندن این خاطره ، عظمت روح و عزت نفس راوی آن نیز بر شما آشکار خواهد شد : قبل از عملیات ساعت 4 بعد از ظهر بود. برای استراحت به طور فشرده در یک سنگر خوابیده بودیم. باد می آمد و داخل سنگرها پر از گرد و خاک شده بودیم. حتی دندانها و چشمانمان خاکی بود. از بس خسته بودم سریع خوابم برد. خواب دیدم برادرم شهید علی میرزایی، شهید احمد امینی ، شهیدمحسن باقریان و شهید احمد قنبری در سنگر ما هستند و مثل همیشه چای می خوریم و با لحن همیشگی که مرا دایی محمد صدا می زدند با یکدیگر شوخی می کردیم. حاج احمد گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: همه بچه های کادر زخمی شده اند و رفته اند و من دست تنها هستم.
شهید علی عرب حاج احمد گفت: ناراحت نباش. ما امشب همه به تو کمک می دهیم. جناح راست را به ما بسپار. اگر نتوانستید عمل کنید کانال را باز می کنیم و از معبر ما بروید. گفتم: شما که شهید شدید. گفت: تو به ما شک داری؟ گفتم : نه سمت راست ما لشکر 25 کربلاست. گفت: ما بین شما و 25 کربلا هستیم. تو ناراحت نباش. با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند. آخرین نفر برادرم علی بود. معاون گردان 410 بود. دست مرا آنقدر تاب داد که جدا شد. درد داشتم و در خواب ناله می کردم. از خواب پریدم. دسته ویژه را فرستادیم. من با دسته اول گروهان اول رفتم و محمودی با گروهان بعدی. سینه خیز از خاکریز رفتیم پایین. نزدیک میدان مین بودیم که شعله آتشی بلند شد. بچه های دسته ویژه جلو بودند. به فداکار گفتم: معبر ماست: گفت : بله. همه زمین گیر شده بودند. فداکار گفت: نرو ولی من رفتم. 6-5 متر به میدان مین دیدم معبریست نیم متر فاصله. یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله پشتی اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند. رسیدم کنارش. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو. فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود. تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم. لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم. با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم. صورتش را بوسیدم. آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم . می گفت: معبر لو می رود. اینجا تیر می خوری. برو. گفتم10 دقیقه تحمل کن به امدادگرها می گویم تو را ببرند. و به عقب رفتم. بعد از عرب یک ترکش هم به پهلوی حسین شمسی خورد. عباس تقی پور هم که زخمی شد و بعد در بیمارستان شهید شد. در این مدت، فداکار بچه ها را برده بود پشت معبر. زود خط را سر و سامان دادیم. وقتی داشتیم می رفتیم حاج قاسم بی سیم زد. گفتم: خط شکسته شد. گفت: آفرین حاج محمد! آفرین! یک لحظه غرور مرا گرفت. به زمین نشستم و تو سرم زدم. علی اسماعیلی گفت: چرا تو سرت می زنی؟ گفتم: بچه های مردم زحمت کشیدند، آنها زخمی شدند، کشته شدند، علی عرب در میدان مین سوخت و جان داد. حاج قاسم به من می گوید آفرین... راوی: حاج محمد میرزایی نوشته شده در یکشنبه 4 دی 1390 توسط پرستو
|
|
|||